تبلیغات
برای علی ضیا نیمروی نیمروزیها - فرازی از مجله زندگی ایرانی - نظرات در پست قبل
علی ضیا سرور مجریان تلویزیون

فرازی از مجله زندگی ایرانی - نظرات در پست قبل

1390/12/28 19:12

نویسنده : شکوفه
توی زندگی خیلی چیزها رو ممکنه ببینیم یا برامون تکرار بشه

از روزهای مدرسه که بزرگتر می شیم و در دانشگاه تکرار می شن تا اتفاقاتی که
می گذرند برای اینکه ما بزرگتر بشیم....
بزرگتر یا کوچیکتر مهم نیست ...
مهم اینه که تو تمام مراحل زندگیت کسایی همیشه از موفقیت تو لذت می برند
و توی غمت هم همونها عاشقونه کنارت می ایستند تا غمت نباشه ...
اونایی که با غم تو همراه هستند بدون هیچ توقعی نام هایی آشنایی دارن ...
همانا که خیلی وقتا درکشون نکردیم و محبتشون رو نفهمیدیم ...
همونایی که نزدیکن اما خیلی وقتاها دور دیده شدن ...
همونایی که شنیدیمشون اما گوش ندادیم بهشون ...
اما اونها بدون هیچ دریغی همیشه بودن

بابا و مادر جونم

این روزهای سخت با شما آسون می گذره خانواده تنها تکیه گاه من بوده و هست
مادرم ، پدرم و خواهرم ...همیشه با بودنتون آرومم
تو این زمونه ای که دستی به مهر به سختی به سمت آدم دراز می شه
دست های مهربون خانواده را باید بوسید حالا وقتی خسته ای و دلتنگ بدون که مهر
دستهای پدر و مادر کنارت هست
بوسیدن دستشون کار هر روزمون باشد
قدرشون رو بدونیم و حرفا و تجربه هاشون استفاده کنیم
و بشنویم و گوش کنیم و بهشون نگاه کنیم و ببینیم شون و قدرشون رو بدونیم
و بدونیم عشق در این زمونه نایاب است
علی ضیاء

ادامه در ادامه مطلب
با تشکر از مهشید جون

یه دنیا خاطره .
سید حسین ( پدر) نیز در مورد علی میگوید : علی بیشتر اوقات با بچه هایی که سن و سال
بالاتری از خودش داشتند ، ارتباط برقرار می کرد و این امر همیشه برای ما جالب بود
او به خاطره ای درمورد گم شدن پسرش اشاره می کند روزی برای خرید به تهران آمده
بودیم که ناگهان از علی غافل شده و او را گکردیم . از ساعت 4 بعد از ظهر تا 9 شب
دنبالش گشتیم تا این که دیدیم در آغوش مرد جوانی در حال خوردن بستنی دارد می آید! ماجرا
از این قرار بود که او هنگام خرید از مغازه خارج شده و به خیابان مجاور رفته بود . و در
آنجا چند آقای جوان حضور داشتند که علی با مراجعه به آنها می خواست برایش بستنی خریده
و با او بازی کنند!
ویژگی دیگر علی دست و دل بازی بیش از حد او بود که مادرش نیز در این باره خاطره ای
دارد علی 6سال بیشتر نداشت که به همراه دوستانش به کلاس شنا می رفت و قاعدتا باید
ساعت 12 ظهربه منزل باز می گشت ولی یک روز او ساعت 2 به خانه آمد . وقتی ماجرا
را از او جویا شدم ،فهمیدم بعداز اتمام کلاس شنا ، همه بچه ها را به خوردن پیتزا دعوت
کرده و درآخر هم به مسئولفست فود گفته که همه اش را به حساب بابام بزنید!

جالب است وقتی از خود علی ضیا در مورد خاطرات کودکی اش می پرسم ، می گوید که همه
این خاطرات را به خوبی به یاد دارد . او هم اشاره ای به دوران کودکی خود کرد و از خاطرات
روز اول مدرسه اش گفت، وقتی آن روز به مدرسه فتم همه بچه ها در حال گریه کردن و
حسابی ترسیدهبودند . ولی من به شدت هیجان بازی داشتم و از این که به مدرسه رفتم ، خیلی
خوشحال بودم .من همیشه در مدرسه ارتباط خوبی با همکلاسی هایم داشتم و حتی به عنوان
رئیس شورایدانش آموزی انتخاب شدم . در روزهای پایانی سال هم مدرسه را چند روز زودتر
تعطیا می کردم و به همه بچه ها می گفتم که به مدرسه نیایند! به خیال خودم مدافع حقوق
دانش آموزان بودم و به آنها خدمت می کردم !
من از سال چهارم ابتدایی وارد گروه تئاتر مدرسه شدم و به طور مستمر با این گروه همکاری
می کردم. بیشتر اوقات هم نقش پدر را بازی می کردم . با این که در گروه ما بودند بچه هایی
که هم سن و سالشان از من بیشتر بود و هم قد و هیکلشان ولی با این حال به من می گفتند
بابا بودن بیشتر به تو می اید ! از یک مرحله به بعد عاشق ورزش به خصوص والیبال شدم و با
هیجان زیاداین رشته را دنبال می کردم. ولی خانواده ام اصرار داشتند که پرداختن همزمان به
تئاترو ورزش وقت زیادی از من می گیرد و به همین دلیل قرار شد که یکی را انتخاب کنم .
من هم به طور کامل تئاطر را کنار گذاشته و فقط به والیبال پرداختم.
مادر علی می گوید :علی در کنار بازیگری صدای خیلی خوبی هم داشت و همیشه در مدرسه و
مجالس مختلف موذن بود و با نوای دلنشینی اذان می گفت

پدر علی می گوید:من در کار ساخت و ساز ساختمان و فرش بودم و خیلی دلم می خواست علی
درکنارم وارد بازار شود . هم این که من دست تنها بودم و هم او می توانست مسیر آینده خود را
برگزیند.ولی زمانی که علاقه پسرم را در زمینه های دیگر دیدم ، نه تنها من بلکه مادر هیچ
اصراری نکرد .البته مشاوره هایی دادیم ولی انتخاب آخر به عهد خود علی بود که وارد چه
حیطه ای شود.
مادر علی می گوید: علی گاهی اوقات دست نوشته هایی برای خود داشت و دست به قلم می شد.
حتی زمانی که با من قهر می کرد ، حرفهایش را برایم می نوشت. البته اجازه نمی داد قهر ما
بیش از یک روز طول بکشد ولی می خواهم بگویم که نوشتن نیز یکی از علایق درونی و
البته یکی از استعداد های علی بود.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -